زندگى‌نامه

دکتر جلیل ضرابى

تولد:

در سال ۱۳۱۷ هجری شمسی در کرمانشاه، پنجمین فرزند از شش فرزند، دارای همسر و سه فرزند

 

تحصیلات:

دکترای در طب از دانشگاه تهران، تخصص اطفال و فوق تخصص امراض عفونی اطفال از آمریکا

درجه کارشناسی ارشد در اپیدمیولوژی (روش پیشگیری از توسعه بیماری‌ها در جامعه) از آمریکا

 

سوابق کار:

مطب اطفال در تهران و آمریکا

 

سوابق فرهنگی:

استادیار دانشکده پزشکی در شهر شیکاگو

سخنرانی‌های پزشکی در رادیو ایران

آموزش طب اطفال و امراض عفونی به رزیدنت‌های طب اطفال در تهران

 

سوابق سیاسی:

عضویت و مسئولیت حوزه در جبهه ملی ایران در طول دوران دانشجویی

عضویت در شوارای دانشگاه و کمیته دانشگاه نهضت آزادی ایران

دستگیری و محکومیت به زندان به مدت یک سال به علت فعالیت در نهضت آزادی، همراه با محرومیت از شغل دولتی و اجازه خروج از کشور

 

سوابق دینی:

عضو انجمن اسلامی دانشگاه تهران

عضو انجمن اسلامی پزشکان در ایران و آمریکا

از بنیانگذاران انجمن اسلامی دانشجویان در آمریکا

عضو شورای مرکزی و هیأت اجراییه انجمن اسلامی دانشجویان در آمریکا

سخنرانی در حوزه‌های انجمن اسلامی دانشجویان در شهرهای مختلف آمریکا و در سمینارهای سالیانه آن

 

تألیفات ویدئویی:

حروف مقطعه در قرآن

نزول قرآن از طریق حروف مقطعه

برابری زن و مرد در اسلام

تفسیر بخش‌هایی از قرآن

ائمه در نماز و در قرآن

تفسیر نماز

آیات علمی قرآن

چند دلیل علمی بر اثبات وجود خدا

جن در قرآن

زنان پیامبر

تألیفات کتبی:

خلقت انسان در قرآن

 

تألیفات به زبان انگلیسی:

  • Few Scientific Evidences of the Existence of God
  • The Seven Skies

 

وضعیت فعلی:

اقامت در شهر هوستون در آمریکا به علت کمر درد شدید پیشرفت کننده

تحقیق در قرآن

 

مصاحبه با دکتر جلیل ضرابی

* لطفا گذشته خود را از زمان تولد تا وقتی به آمریکا آمدید بیان کنید؟

من در سال ۱۳۱۷ در کرمانشاه متولد شدم. در سال ۱۳۳۶ در کنکور ورودی دانشکده پزشکی تهران موفق و عضو انجمن اسلامی دانشجویان شدم ولی حکومت شاه آن را به زودی منحل کرد. به علاوه  عضو جبهه ملی و مسئول یکی از حوزه‌های آن شدم، ولی فعالیت اصلی من در نهضت آزادی ایران بود که در سال ۱۳۴۰ تأسیس شد و من عضو شورای دانشگاه و کمیته دانشگاه آن بودم. دو نفر دیگر از اعضای شورای دانشگاه و کمیته دانشگاه نهضت آزادی مرحوم محمد حنیف‌نژاد و مرحوم سعید محسن بودند که بعدها وقتی که حکومت شاه سران و اعضای فعال نهضت آزادی را دستگیر کرد، سازمان مجاهدین را بنیان گذاشتند که مبارزه مسلحانه می‌کردند. متأسفانه این سازمان بعد از شهادت آن دو و چند نفر دیگر منحرف شد، هم افکار مارکسیستی در آن رخنه کرد و هم کسانی که مقام طلب بودند در رأس آن قرار گرفتند.
یک سال قبل از اتمام تحصیل پزشکی بعد از دستگیری همه سران نهضت آزادی، هشت نفر دیگر را هم دستگیر کردند که من یکی از آنها بودم و به یک سال زندان محکوم شدم. پس از اتمام دوران تحصیل نه به من اجازه کار می‌دادند و نه اجازه خروج از کشور داشتم. ولی ناگهان آمریکا که می‌ترسید در ایران انقلاب شود به شاه فشار آورد که سخت‌گیری در مورد مخالفین را کمتر کند و شاه برای پیشگیری از فعالیت مخالفین تصمیم گرفت که به آنها اجازه خروج از کشور بدهد. از این فرصت من و چند نفر دیگر استفاده کردیم و من برای تحصیل به آمریکا آمدم.

* در آمریکا چکار کردید؟

در آمریکا تخصص امراض اطفال و بعد فوق تخصص امراض عفونی اطفال و درجه کارشناسی ارشد در اپیدمیولوژی گرفتم که علت شیوع یک بیماری در جامعه و راههای پیشگیری از آن را بیان می‌کند.
به علاوه با نهضت آزادی ایران در خارج از کشور آشنا شدم که دکتر علی شریعتی، دکتر ابراهیم یزدی و دکتر مصطفی چمران آن را تأسیس کرده بودند. در آن موقع دکتر شریعتی به ایران رفته بود و دکتر چمران به لبنان که در آنجا با آقای موسی صدر رهبر دینی و سیاسی شیعیان لبنان همکاری می‌کرد، و دکتر یزدی در آمریکا در دانشکده پزشکی معروف بیلر در رشته سرطان شناسی تحقیق می‌کرد. دکتر یزدی تازه انجمن اسلامی دانشجویان فارسی زبان را به وجود آورده بود و من عضو آن شدم. از این به بعد فعالیت عمده من در این انجمن بود که به سرعت رشد کرد و در بسیاری از شهرهای دانشگاهی آمریکا شعبه ایجاد کرد.
من به علت فعالیت‌های سیاسی که در آمریکا می‌کردم نمی‌توانستم به ایران بروم لذا در اینجا ماندم. شهرداری شیکاگو، شهری که من در آن سکونت داشتم برنامه وسیعی برای بهداشت و درمان کودکان بی‌بضاعت داشت. در ۳۲ کلینیک اطفال آن ۱۱۰ پزشک متخصص، کودکان را معاینه و درمان می‌کردند. من رئیس این برنامه و همزمان با آن استادیار یکی از دانشکده‌های پزشکی شدم.
در سال ۱۳۵۳ در لبنان جنگ داخلی شدیدی درگرفته بود و بسیاری از پزشکان لبنان به خارج از کشور گریخته بودند و شیعیان که محروم‌ترین گروه اجتماعی بودند با کمبود شدید پزشک مواجه شدند. لذا من برای انجام خدمات پزشکی به آنجا رفتم و طی مدت یک سال و نیم که جنگ در جریان بود آنجا ماندم. در این مدت با مرحوم دکتر چمران از نزدیک آشنا شدم و از ایشان درسهای زیادی در مورد فداکاری در راه دین آموختم. سپس بعد از انقلاب اسلامی به ایران رفتم.

* آیا در ایران هم به فعالیت دینی و سیاسی خود ادامه دادید؟

در ایران آقای خمینی از مهندس بازرگان درخواست کرد که نخست وزیر بشود و او چون می‌دانست که آخوندها نمی‌توانند مملکت را اداره کنند، برای آن که کشور از هم نپاشد قبول کرد ولی با کارشکنی‌های شدید روحانیونی که می‌خواستند مقام‌های سیاسی داشته باشند مواجه شد لذا دو بار مجموعه هیأت دولت نزد آقای خمینی رفتند و استعفا دادند، ولی ایشان قبول نکرد. بار سوم استعفا نامه را به رادیو تلویزیون فرستادند که فوراً پخش شد و آقای خمینی اجباراً آن را پذیرفت و دولت به دست رهبران دینی و عمدتاً آقایان بهشتی، رفسنجانی و خامنه‌ای افتاد.
من در ایران فعالیت سیاسی را کنار گذاشتم و هیچ سمت دولتی را قبول نکردم و فقط به فعالیت پزشکی پرداختم. در یکی از بیمارستان‌های دانشگاهی همزمان با درمان بیماران، طب اطفال و امراض عفونی اطفال را به رزیدنت‌ها آموزش می‌دادم. عصرها هم به مطب خود می‌رفتم.
قبل از رفتن به ایران پزشکان متدیّن ایرانی ساکن آمریکا را دور هم جمع کردم و انجمن اسلامی پزشکان ایرانی را تأسیس کردم که بیشتر این افراد به ایران بازگشتند. متأسفانه در ایران دو نفر از آنها یعنی آقای دکتر علیرضا مرندی و آقای دکتر کلانتر معتمدی مشکلات زیادی برای من ایجاد کردند.

* آن مشکلات چه بود؟

دکتر مرندی در دوران تحصیلات در دانشگاه تهران دوست من بود ولی فعالیت سیاسی نمی‌کرد. در آمریکا چند بار از ایشان دعوت کردم که در انجمن اسلامی دانشجویان فعالیت کند ولی قبول نمی‌کرد و می‌گفت که شما در آنجا حرفهای سیاسی هم می‌زنید. ایشان بعد از پیروزی انقلاب ناگهانی سیاسی شد و به من گفت از اینکه عضو انجمن اسلامی دانشجویان نشده است خیلی پشیمان است. در ایران دو بار معاون وزیر بهداری شد و از من دعوت کرد که برای برنامه پیشگیری از بیماری‌های عفونی به ایشان کمک کنم. من قبول کردم و برای این کار هفته‌ای دو بار به وزارت بهداری می‌رفتم. در این زمان رادیوی ایران از من درخواست کرد که راجع به بیماری‌های عفونی و روش پیشگیری از آنها صحبت کنم و من قبول کردم. دکتر مرندی کاملا صادقانه عمل می‌کرد ولی دکتر کلانتر معتمدی که چند بار معاون درمانی وزارت بهداری شد متأسفانه هدفش بیشتر دنیایی بود. ایشان روزی بیشتر از ۳ تا ۴ ساعت به وزارت بهداری نمی‌رفت ولی چندین ساعت در بیمارستان عمل جراحی می‌کرد و برای آن که وجهه‌اش را نزد حزب‌اللهی‌های دیگر حفظ کند هر جا که می‌توانست برعلیه من که به عنوان عضو نهضت آزادی شناخته شده بودم عمل می‌کرد. نهضت آزادی از آقای خمینی انتقاد می‌کرد و کتابی هم به نام ولایت فقیه نوشته بود که با استفاده از آیات قرآن و روایات اعتبار ولایت فقیه را رد می‌کرد!
وقتی دکتر مرندی وزیر بهداری شد من نزد ایشان رفتم و گفتم که وزارت یک مقام سیاسی است و شما در مورد خرابکاری‌ها و دزدی‌هایی که بعضی از مقامات می‌کنند مسئول هستید و باید حتی الامکان جلوی این دزدی‌ها را بگیرید. این حرف برایشان که فکر می‌کرد همه مقامات سیاسی کشور پاک و صادق و فدایی آقای خمینی هستند خیلی گران آمد. صحبت ما بیش از ده دقیقه طول نکشید و دوستی ما برای همیشه از بین رفت. بعد از آن من دیگر برای کمک به ایشان به وزارت بهداری نرفتم و ایشان هم از خدا خواسته دعوت مجدّد نکرد. کسی هم که از طرف رادیو برای ضبط سخنرانی‌های من می‌آمد، دیگر نیامد و به سراغ پزشکان دیگر رفت، ولی چون کسی نتوانست به خوبی من برای سطح عموم صحبت کند، مجدداً نزد من آمد ولی این بار قبول نکردم. بعدها بعد از بازگشتم به آمریکا نوارهایی را که از من داشتند در رادیو پخش می‌کردند و بعضی کسانی که بعدا به آمریکا آمدند گفتند که فکر می‌کردند من در ایران هستم و در رادیو صحبت می‌کنم.

* مشکلاتی که دکتر کلانتر معتمدی برای شما ایجاد کرد چه بود؟

در ایران چون من دائماً کار می‌کردم و فعالیت بدنی‌ام خیلی کم بود دچار کمر درد شدم. نزد یکی از متخصصین ارتوپدی رفتم و ایشان که به علت قطع رابطه بین ایران و آمریکا و عدم امکان تهیه کتاب‌ها و مجلات طبی اطلاعات جدید نداشت، به جای آن که به من بگوید فعالیت بدنی‌ام را زیاد کنم دستور استراحت مطلق داد و حتی مدتی مرا در بیمارستان بستری کرد و چون کمر دردم شدیدتر شد گفت باید برای درمان به آمریکا بروم. برای گرفتن اجازه باید چند دکتر ارتوپد مرا معاینه می‌کردند. همه آنها تأیید کردند که بیماری من در ایران قابل درمان نیست و باید به خارج از کشور بروم. آخرین مرحله گرفتن اجازه از شورای پزشکی وزارت بهداری بود.
گفتند برای آن که پرونده تکمیل شود باید عکس‌برداری میلوگرافی بکنم. در میلوگرافی ماده حاجب به مایع نخاع تزریق می‌کنند و چند عکس می‌گیرند. من به این آزمایش احتیاج نداشتم ولی برای کامل شدن پرونده قبول کردم. ماده حاجبی که تزریق کردند «پانتوپاک» نام دارد که ماده خطرناکی است و در مدت یک ربع ساعتی که در اطراف نخاع است ممکن است به آن صدمه دائمی بزند لذا سال‌های زیادی بود که در همه دنیا به جای آن از ماده بی‌ضرر دیگری استفاده می‌کردند. ولی یا به علت بی‌سوادی معاون دارویی و یا به علت سوء استفاده مالی او این ماده که دیگر مصرفی نداشت هنوز در ایران به کار برده می‌شد. متأسفانه پزشکی که این آزمایش را انجام داد بعداً نتوانست آن را بیرون بکشد و گفت وقتی که به آمریکا رفتی بگو آن را بیرون بکشند.
شورای پزشکی وزارت بهداری که ظاهراً مُرکب از پزشکان متخصص در رشته‌های مختلف بود در اصل فقط شامل یک نفر یعنی آقای دکتر کلانتر معتمدی بود. این شخص در سال‌های قبل هر بار که موضوعی مربوط به من به ایشان ارجاع می‌شد برای آن که نشان بدهد که خیلی حزب اللهی است و در مورد اعضای نهضت آزادی که مخالف ولایت فقیه آقای خمینی هستند سخت‌گیری می‌کند، به ضرر من عمل می‌کرد. این بار هم با رفتن به خارج مخالفت کرد و در حالی که جراح عمومی بود و هیچ اطلاعی در مورد کمر نداشت، نوشت که این بیماری در ایران قابل درمان است.
بعد از تزریق این ماده کمر درد من خیلی شدیدتر شد و در منزل بستری شدم. در این موقع پزشکی که مسئول فرستادن پزشک‌ها به روستاها برای درمان روستائیان بود یعنی آقای دکتر خیراندیش که او هم شدیداً حزب اللهی بود و می‌دانست که من عضو نهضت آزادی هستم، هفته‌ای سه بار نامه توسط یکی از کارمندان خود به منزل ما می‌فرستاد و در نامه قید شده بود که باید ظرف دو روز خودم را برای رفتن به خارج از مرکز معرفی کنم وگرنه محاکمه اداری خواهم شد.

* آیا به وزیر بهداری که شما را می‌شناخت شکایت کردید!؟

بله، با وجود کمر درد شدید یک روز نزد ایشان رفتم و گفتم که شما از کمر درد بسیار شدید من اطلاع دارید و می‌دانید که من هم اکنون در منزل بستری هستم و باید هر چه زودتر برای درمان به آمریکا بروم و از دکتر کلانتر معتمدی و دکتر خیراندیش شکایت کردم. در جوابم گفت: «من پارتی بازی نمی‌کنم». گفتم من از شما نمی‌خواهم که پارتی‌بازی بکنید، دو نفر از پزشکانی که شما منصوب کرده‌اید به من ظلم کرده‌اند و من برای احقاق حق نزد شما آمده‌ام. ولی این حرف مؤثر واقع نشد و ایشان به بهانه پارتی بازی نکردن حاضر نشد هیچ کاری بکند.
پس از آن که چهار ماه متوالی در منزل بستری بودم، تصمیم گرفتم که به آمریکا مهاجرت کنم. در آن زمان به بیمارانی که برای درمان به خارج از کشور می‌رفتند ارز را به قیمت بانک مرکزی می‌فروختند، ولی خانم من مجبور شد دلار را از صرافی‌ها بخرد که قیمت آن سه برابر قیمت بانک مرکزی بود. خانمم هر چه را داشتیم فروخت. در آن موقع شرکت هواپیمایی ایران‌ایر مجروحان جنگ ایران و عراق را با برانکارد به آلمان می‌برد. خانمم برای من سه بلیط خرید و روی سه صندلی برانکارد نصب کردند و پس از هشت سال اقامت در ایران، همه خانواده به آلمان و از آنجا با هواپیمای لوفت‌هانزا به شهر هوستون آمریکا رفتیم. خوشبختانه من توانستم در این هواپیما که نسبتاً خالی بود سه صندلی خالی در کنار هم پیدا کنم و دراز بکشم.
در آمریکا مجبور شدیم مقدار زیادی پول از دوستان  و فامیل قرض کنیم و مدتی طول کشید تا خانمم که متخصص اطفال و فوق متخصص غدد داخلی اطفال است در دانشکده پزشکی استخدام شود و بیمه پزشکی برای افراد خانواده بگیرد. بعد مرا نزد پزشک متخصص برد و ماده خطرناک «پانتوپاک» را بیرون کشیدند. رادیولوژیستی که آن را بیرون کشید تعجب می‌کرد که هنوز در جایی از دنیا این ماده خطرناک مصرف می‌شود. در این زمان دو سال و نیم از تزریق آن به کمرم گذشته بود و عکس‌ها نشان دادند که به همه نخاع ناحیه کمر و پشت صدمه زده است. به من گفتند که این بیماری درمان ندارد و تا آخر عمر مرتباً بدتر خواهد شد.

* آیا در آمریکا توانستید کار و فعالیت دینی و سیاسی بکنید؟

آری، با درمان‌های مفید پس از مدتی توانستم مطب اطفال دائر کنم و روزی چند ساعت کار کنم. عصرها وقتی که به خانه می‌آمدم کمر دردم آن قدر شدید شده بود که لازم بود تا موقع خواب بر روی زمین دراز بکشم و غذا را هم به صورت خوابیده بخورم. بعد از مدتی به این فکر افتادم که قبل از دراز کشیدن چند آیه قرآن را بخوانم و بعد راجع به آنها فکر کنم. خوشبختانه این کار دریچه جدیدی را به روی من باز کرد و متوجه شدم که آنچه آیات قرآن می‌گویند با آنچه که روحانیون می‌گویند و در کتاب‌های آنها از جمله رساله‌های مراجع تقلید است کاملا فرق می‌کند. تا به حال صدها و شاید هزاران بار خدا را شکر کرده‌ام که به من نعمت کمر درد را داد تا باعث شود در قرآن تحقیق کنم. بعدها سایت کامپیوتری قرآن را درست کردم و نتیجه این تحقیقات را به صورت ویدئوهای متعدد و یک جلد کتاب در آن گذاشتم. این ویدئوها جنبه سیاسی هم دارند زیرا نشان می‌دهند که وجود حکومت اسلامی و نیز ولایت فقیه برخلاف دستورات قرآن است. مطالب آن قدر زیاد است که من گاهی دعا می‌کنم خداوند آن قدر مرا زنده نگاه دارد که بتوانم همه آنها را ضبط کنم. انشاالله در آینده مختصری راجع به آزادی در اسلام صحبت خواهم کرد. برخلاف حکومت موجود که به هیچکس آزادی نمی‌دهد، اسلام آنقدر آزادی، حتی به مخالفین می‌دهد که به افسانه شبیه است.

* آیا دیگر توانستید به ایران بروید؟

بله، به ایران رفتم. در اثر معالجات توان‌بخشی وضعم کمی بهتر شد لذا در سال ۱۳۸۳ کار پزشکی را متوقف کردم و به ایران رفتم زیرا جای واقعی برای فعالیت سیاسی در ایران است و مبارزات خارج از کشور تأثیر چندانی ندارند. در ایران دوستان عضو نهضت آزادی در انتخابات سالیانه رأی دادند که من عضو شورای مرکزی بشوم ولی متأسفانه نتوانستم وظایفم را انجام دهم، حتی در جلسات ماهیانه شورا که معمولا چهار ساعت طول می‌کشید نمی‌توانستم بیش از یک ساعت بنشینم. لذا از عضویت در آن استعفا دادم که کسی دیگری جای مرا بگیرد. چون افراد خانواده‌ام در آمریکا بودند سالی یک بار به آمریکا نزد آنها می‌آمدم. در سال ۱۳۸۷ دو صندلی کنار هم در هواپیما خریدم که بتوانم روی آنها دراز بکشم. با این وجود کمر دردم چنان شدید شد که پس از ورود به خانه بستری شدم. بعدها جراح اعصابی یک مخزن را در زیر پوست شکمم قرار داد که از آن لوله باریکی جدا می‌شد. این لوله را از بین دو مهره ناحیه کمر به طرف داخل برد و درون مایع دور نخاع کرد. این دستگاه دائماً مختصری ماده ضد درد قوی به اطراف نخاع تزریق می‌کند و درد را تخفیف می‌دهد. پس از چند سال چون هنوز دردم شدید بود یک باطری را در زیر پوست ناحیه کمرم قرار داد که دو الکترود از آن جدا می‌شود و پس از عبور از بین دو مهره کمری در نزدیکی نخاع قرار می‌گیرد. این دستگاه دائماً جریان الکتریسته به نخاع می‌فرستد و درد را کمتر می‌کند. به علت اثر این دو وسیله درمانی و نیز در اثر معالجات توان‌بخشی مستمر الحمدالله دردم کمتر شده است و می‌توانم روی صندلی بنشینم و ویدئو در مورد قرآن تهیه کنم. می‌توانم مختصری هم به وسیله «واکر» که چهار حرخ دارد راه بروم.

* آیا برای تفسیر قرآن استادانی هم داشته‌اید؟

بله، به ترتیب زمانی از این استادان آموزش دیده‌ام:

۱- مرحوم محمد حنیف نژاد. ایشان جلسه‌ای از دانشجویان عضو نهضت آزادی تشکیل داد و در گردهمایی‌های هفتگی، ما خودمان قرآن را تفسیر می‌کردیم و هر وقت دچار اشکال می‌شدیم، او که رابط ما با آیت الله طالقانی بود از ایشان سؤال می‌کرد. مرحوم طالقانی معنای واقعی لغات را بیان می‌کرد و مشکل حل می‌شد. زیرا در آن زمان بعضی از لغات را درست ترجمه نکرده بودند.

۲- مرحوم آیت الله سید محمود طالقانی. ایشان شب‌های جمعه در مسجد هدایت قرآن تفسیر می‌کرد و بعدها کتاب تفسیری به نام «پرتوی از قرآن» را نوشت که متأسفانه فقط شش جلد آن منتشر شد.

۳- مرحوم مهندس مهدی بازرگان. ایشان کتاب‌های زیادی راجع به قرآن نوشته است و این کتاب‌ها همه بر مبنای قرآن هستند.

۴- مرحوم دکتر ابراهیم یزدی. در آمریکا ایشان در جلسات هفتگی انجمن اسلامی دانشجویان قرآن را تفسیر می‌کرد و به پیشنهاد ایشان در همه حوزه‌های انجمن در شهرهای مختلف تفسیر قرآن اولین بخش برنامه بود که برای آن از کتاب پرتوی از قرآن مرحوم آیت الله طالقانی استفاده می‌کردیم.

۵- مهندس عبدالعلی بازرگان. فرزند مرحوم مهندس مهدی بازرگان که قرآن شناسی برجسته است و مرتباً کتاب‌های تازه از ایشان در تفسیر قرآن منتشر می‌شود. البته مسائل مورد علاقه ما با هم متفاوت است.