خلقت انسان بخش ۵
بدست admin • 3 می 2012 • دسته: * مكتوباتنوع زندگی حیوانات
حیوانات دو هدف عمده در زندگی دارند که عبارتند از خوردن و عمل جنسی انجام دادن و این دو همراه با خشونت زیاد نسبت به همنوعانشان است. در زیر این دو عمل را بررسی میکنیم:
الف ـ تغذیه حیوانات
در طبیعت مبارزه بیرحمانهای بین حیوانات و نیز همه موجودات زنده دیگر برای خوردن وجود دارد. آنچه که قانون جنگل نامیده میشود یعنی حق با قوی است، نه فقط در جنگل بلکه در همه جای دنیا و در بین همه موجودات زنده وجود دارد. مثلاً یک درخت تنومند ریشهاش را به همه اطرافش میفرستد و مانع رشد کردن گیاهان ضعیف در اطرافش میشود. این مبارزه شدید حتی در بین موجودات تک سلولی و از جمله میکربها هم وجود دارد. برای مثال به میکربهای موجود در بدن انسان توجه نمائید. روی پوست بدن و در دستگاه گوارش انسان میکربهای بیزیان برای انسان وجود دارد که چون قبلاً آن محل را گرفتهاند مانع رشد میکربهای زیانآور میشوند.
در عالم حیوانات این مبارزه به شکل مشخصتری نمایان است. حیوانات درنده با ادرار کردن در پایین تنه درختها و روی تخته سنگها به حیوانات مشابهی که به آن محل نزدیک میشوند پیام میفرستند که این محل در اختیار آنها است و آنها باید از آنجا دور شوند؛ لذا حیوانات ضعیفتر برمیگردند و فقط حیوانی که خیلی قویتر از خودش باشد جرأت میکند که به آن محل وارد شود؛ در این صورت حیوان اول که ضعیفتر است اگر فرار نکند در جنگ بین آن دو کشته میشود.
به علاوه در طبیعت حیوانات همدیگر را میخورند. حیوان علفخوار علف (که آن هم موجود زنده است) را میخورد و خودش به وسیله حیوان گوشتخوار خورده میشود و آن حیوان هم ممکن است به وسیله حیوانی قویتر خورده شود، لذا در طبیعت بندرت ممکن است حیوانی به مرگ طبیعی بمیرد و حتی حیوانات خیلی قوی مثل شیر و پلنگ اگر مریض شوند که نتوانند بجنگند خورده میشوند، آنها هم که به مرگ طبیعی میمیرند ابتدا پرندگان لاشخور سپس کرمها و بعد از آن میکربها آنها را میخورند. آنها نیز خود به وسیله حیوانات دیگر خورده میشوند و یک چرخه به وجود میآید.
حیوانات انواع حقهبازیها را میکنند که از یک طرف حیوان ضعیفتر را گول بزنند و آنرا شکار کنند و از طرف دیگر حیوان قویتر را گمراه کنند و مانع از شکار شدن خود بشوند. متخصصین حیوانشناسی کتابهای متعددی در مورد انواع حقهبازیهای حیوانات نوشتهاند.
پس حیوانات برای آنکه غذا بخورند و نیز برای آنکه غذای حیوان دیگری نشوند اولاً خشونت را نسبت به حیوانات دیگر اعم از همنوع و غیر همنوع خود به کار میبرند و ثانیاً با انواع حقهبازیها حیوانات دیگر را گول میزنند. در عالم حیوانات تعدی به حقوق دیگران به حدی است که در بسیاری از موارد حیوانی که شکاری را بدست آورده است نمیتواند آن را بخورد، زیرا حیوانی قویتر آن را از او میگیرد و گاهی حتی حیوان سومی آن را از حیوان دوم میگیرد و دو حیوان قبلی از دور با شکم گرسنه تماشاگر خوردن او میشوند.
این دو خصوصیت یعنی ظلم به حیوانات دیگر و حقهبازی کردن لازمه زندگی برای حیوانات است و اگر به فرض محال حیوانی این کارها را نکند و بخواهد عدالت را رعایت کند زنده نمیماند. بنابراین ظلم و عدالت در عالم حیوانات مفهوم ندارد به علاوه این دو خصوصیت باعث تکامل حیوانات میشود. زیرا قویترها و باهوشترها زنده میمانند و طی نسلهای متوالی نوع آن حیوان قویتر و باهوشتر میشود. حیوانی هم که خورده میشود کشته شدنش به نفع همنوعانش است زیرا دائماً ضعیفها و مریضها به وسیله حیوانات گوشتخوار خورده میشوند و سالمها و قویترها باقی میمانند و تولید مثل میکنند.
ب ـ تولید مثل حیوانات
تولید مثل موجودات زنده نیز مبارزهای خشن و بیرحمانه است و این مبارزه در حیوانات مشخصتر است. مثلاً گوزنهای نر از چند ماه قبل از زمان جفتگیری شاخهایشان به تدریج بلندتر میشود. در روزهای معینی که زمان جفتگیری گوزنها است، گوزن نر با صداهای مخصوص وجود خودش را به گوزنهای دیگر اعلام میکند و طی چند روز چند گوزن ماده و چند نر به آن محل میروند. گوزنهای نر ضعیف با دیدن هیکل او فرار میکنند و آنها که قویترند با او میجنگند در این جنگ حیوانی که ضعیفتر است اگر نتواند به موقع فرار کند شاخ حیوان قویتر وارد شکمش میشود و کشته میشود. پس از آنکه قویترین گوزن نر مشخص شد، و فقط در آن موقع است که گوزنهای ماده که در آنجا جمع شدهاند قبول میکنند که با آنها جفتگیری کند. به این ترتیب در عالم حیوانات فقط حیوانات نر قویتر میتوانند جفتگیری کنند و حیوانات ضعیف از جفتگیری کردن محرومند.
در بین حیوانات، حیوان ماده موجود اصلی است زیرا نقش اصلی برای تولید مثل و ادامه نسل به عهده اوست؛ او است که تخم میگذارد و برای تخمگذاری بهترین محل را انتخاب میکند و در بسیاری از حیوانات تا وقتی که جنین رشد کند و از تخم بیرون بیاید از آن مواظبت میکند. در حیوانات پستاندار حیوان ماده جنین را چند هفته یا چند ماه در درون رحم خود پرورش میدهد و پس از زایمان نوزاد را تا مدتی شیر میدهد. نقش حیوان نر فقط دادن اسپرم است و دانشمندان مدتی با این سؤال مواجه بودند که چرا موجود ماده در طی مراحل تکامل به صورتی تکامل پیدا نکرده است که خودش بتواند خودش را بارور کند و احتیاج به حیوان نر که موجودی اضافی به نظر میرسید نداشته باشد. بعدها معلوم شد که اگر ژنهای یک حیوان در چند نسل بدون تغییر ادامه پیدا کنند، نسلهای بعدی آن حیوان ضعیف و مریض میشوند. نقش حیوان نر این است که با دادن اسپرم، ژنهای جدید به فرزند حیوان ماده میدهد، لذا نسلهای بعدی او را تقویت میکند.
چون نقش حیوان نر دادن ژن است حیوان ماده قویترین را به عنوان پدر فرزندانش انتخاب میکند تا صاحب فرزندان قوی بشود. این موضوع باعث شده است که طی میلیونها سال در اکثریت قریب به اتفاق حیوانات به تدریج نرها خیلی قویتر از مادهها بشوند زیرا در هر نسلی قویترین نرها صاحب فرزند شدهاند و در نسل بعدی هم قویترین پسرهای آنها صاحب فرزند شدهاند: در حیواناتی مثل گوزن و ببر که بصورت انفرادی زندگی میکنند قویتر بودن حیوان نر تنها اشکالی که ایجاد میکند این است که او بهترین منطقه را برای زندگی کردن انتخاب میکند و حیوان ماده مجبور است که با فرزندانش در منطقهای کوچک و نه چندان خوب زندگی و تغذیه کند و لذا معمولاً غذای کافی به او و فرزندانش نمیرسد. در حیواناتی مثل میمون و عنتر که به صورت دسته جمعی زندگی میکنند. حیوانات ماده علاوه بر امکان کمتر برای تغذیه دائماً در معرض کتک خوردن به وسیله حیوانات نر هم هستند.
در عالم انسانها در همه طول تاریخ زنها که ضعیفتر از مردها هستند، هم مورد ظلم و ستم مردها قرار گرفتهاند و هم غذای کمتری نصیب آنها شده است. ظلم مرد به زن ظلم مضاعف است زیرا از یک طرف مردها و زنهای توانگر و از طبقه مرفهتر به مردها و زنهای طبقه فقیرتر ظلم میکنند و از طرف دیگر، هم در خانوادههای توانگران و هم در خانوادههای بینوایان مردها به زنهای خودشان ظلم میکنند. اگر انسان را صرفاً حیوان تکاملیافتهتر از بقیه حیوانات بدانیم، ظلم و حقهبازی طبیعی، و جزو سرشت او خواهد بود. برای او مثل عالم حیوانات ظلم و عدالت مفهومی ندارند و اگر قوی به ضعیف و از جمله مرد به زن ظلم نکند برخلاف سرشت خودش و برخلاف قانون طبیعت عمل کرده است.
اکنون به طور اجمال خصوصیات انسان را بررسی میکنیم:
۱- انسان برآمده از حیوان: انسان کافر
انسانهایی که وجود خدایی خود را نادیده میگیرند عقلشان را برای شناخت خود، خدا، آخرت و شناخت وظیفه خود به کار نمیبرند بلکه آن را در خدمت خصوصیات حیوانیشان یعنی رقابت و دشمنی با همنوعان، ظلم به دیگران، مالاندوزی افراطی و بالاخره خواستن همه چیز برای خود و فرزندانشان، اگرچه به ضرر دیگران باشد به کار میبرند. عقل به صورت حربهای بسیار قوی در خدمت این حیوانات در میآید و در نتیجه آنها نه فقط برخلاف حیوانات دیگر باعث بهتر شدن نسل خود و حیوانات دیگر نمیشوند، بلکه به صورت آفتی درمیآیند که همه چیز و به خصوص نسل انسان را تهدید میکند. امروزه در اثر این اعمال محیط زیست صدمه فراوان دیده، جنگلهای بارانی در حال کوچک شدن هستند، آب دریاها آلوده شده و جلبکهای قهوهای که علامت خطر برای محیط زیست دریایی هستند، در اقیانوسها در حال زیاد شدن هستند، در هوا لایه ازن که جلوی ورود اشعه خطرناک را به زمین میگیرد در حال کم شدن است، نسل بسیاری از موجودات زنده از بین رفته و از صفحه گیتی محو شده است و در جنگهای انسانها گاه صدها هزار و حتی میلیونها نفر کشته میشوند.
از همه مهمتر زیاد شدن گاز کربنیک هوا در اثر مصرف بسیار زیاد سوختهای فسیلی یعنی نفت، گاز و زغال سنگ در کارخانهها و ماشینها است که باعث گرم شدن هوا شده است. گاز کربنیک حرارتی را که در اثر تابش اشعه خورشید به زمین ایجاد میشود در خود نگه میدارد و نمیگذارد که به بالای جو برود و در فضای بیرون از زمین پخش شود. به عمل گاز کربنیک اثر گلخانهای میگویند زیرا پرورشدهندگان گل آنها را در محفظههای بزرگ شیشهای پرورش میدهند که گاز کربنیکی که در اثر تنفس گلها ایجاد میشود در این فضای بسته باقی بماند و باعث گرم شدن هوای آن شود.
اثر گلخانهای گاز کربنیک باعث شده است که به علت گرم شدن سطح زمین مقدار زیادی از یخهای روی کوههای بلند و به خصوص یخهای قطبی ذوب شوند و وارد آب اقیانوسها بشوند. این جریان آب سرد باعث شده است که مسیر حرکت جریانهای دریایی عوض شود. در همه دریاها یک یا چند جریان آبی وجود دارد که مثل رودخانههای بسیار بزرگ یا در حقیقت دریاهایی در مسیرهای به خصوصی حرکت میکنند. عوض شدن مسیر این جریانهای دریایی باعث تغییر حرارت هوای بالای سطح دریاها و اقیانوسها شده و در اثر این تغییر حرارت مسیر بادها عوض شده است. چون باران در اثر وجود باد است، تغییر مسیر بادها باعث شده که نظم باران در کره زمین به هم بخورد و چون باران باعث رشد گیاهها میشود و وجود گیاهها باعث رشد حیوانات میشود، محیط زیست کره زمین دستخوش تغییرات مهمی شده است و این تغییرات و بینظمی سال به سال در حال افزایش است.
از طرف دیگر به علت اضافه شدن مقدار زیادی یخ ذوب شده به آب دریاها، سطح آب اقیانوسها و دریاها در حال بالا آمدن است و اگر این وضع ادامه یابد، در آیندهای نه چندان دور بسیاری از شهرهای ساحلی به زیر آب خواهند رفت.
مجموعه تغییرات فوق باعث مرگ عده زیادی از انسانها و حیوانات شده و با ادامه آن احتمال دارد که در چند دهه آینده دهها میلیون انسان بمیرند.
برای کم کردن مصرف سوختهای فسیلی پیشنهادها و راهحلهایی ارائه شده است ولی کشورهای قدرتمندی که بیشتر از همه از این سوختها استفاده میکنند، برای صرفهجویی در مخارج از انجام آنها خودداری میکنند.
خصوصیاتی که در مورد حیوانات گفتیم، به نفع آنهاست زیرا در کوتاه مدت باعث تقویت نسل آنها و در درازمدت باعث ایجاد نوعهای جدید تکاملیافتهتر میشود ولی وقتی که انسان این خصوصیات را داشته باشد، به علت داشتن عقل خیلی بیشتر از حیوانات و به علت آن که برخلاف اکثر قریب به اتفاق حیوانات، میتواند ثروت را انباشته کند، همانطور که شرح دادیم هم شدیداً به ضرر نوع انسان میشود و هم به کره زمین و به خصوص محیط زیست صدمه میزند. قرآن این افراد را مفسدینَ فی الارض یعنی فسادکنندگان در زمین مینامد. آیه ۴۱ سوره روم اعمال کافران را به شرح زیر خلاصه میکند:
«ظَهَزَ الفسادُ فی البرّ و البحر بماکسبت ایدی النّاس یعنی به علت کار و کردار مردم فساد در خشکی و دریا بروز نموده است.» از نزدیک به ۱۴۰۰ سال پیش که این آیه نازل شد تا به حال به علت پیشرفت علم و قدرتمندتر شدن انسان، این فساد چند برابر شده است.
لطفاً به آیات زیر در مورد کافران توجه نمایید:
الف ـ حیوانگونه بودن آنان
سوره محمد آیه ۱۲ وَالَّذینَ کَفَروا یَتَمَتَّعَوُنَ وَ یَاکُلُونَ کَما تَاکُلُ الأَنعامُ
یعنی و کسانی که کفر ورزیدند آنسان ]از زندگی[ بهره میگیرند و میخورند که حیوانات میخورند.
سوره فرقان آیه ۴۴ اَم تَحسَبُ اَنَّ اَکثَرَهُم یَسمَعُونَ اَو یَعقِلوُنَ اِن هُم اِلاّ کَالأَنعامِ بَل هُمُ اَضَلُّ سَبیلاً یعنی یا گمان میکنی که بیشتر آنها میشنوند یا تعقل میکنند؟ آنان جز مثل چهارپایان نیستند بلکه آنها گمراهترند. (منظور از نشنیندن آنها این است که به آنچه راجع به حق میشنوند توجه نمیکنند).
سوره اعراف آیه ۱۷۹
وَ لَقَد ذَرَانا لِجَهَنَّمَ کَثیرًا مِنَ الجِنّ وَالانِسُ لَهُم قُلوُبٌ لایَفقَهُونَ بِها وَ لَهُم اَعیُنٌ لا یُبصِرُونَ بِها وَ لَهُم اذانٌ لایَسمَعُونَ بِها اوُلئِکَ کَالأَنعامِ بَل هُم اَضَلُّ اوُلئِکَ هُمُ الغافِلوُنَ ۱۷۹
یعنی و به راستی بسیاری از جن و انس (انسان) را برای جهنم آفریدهایم. دلهایی دارند که با آنها در نمییابند و دیدگانی دارند که با آنها نمیبینند و گوشهایی دارند که با آنها نمیشنوند. آنان مثل چهارپایانند، بلکه گمراهتر، آنان ناآگاهند.
سوره انفال آیه ۵۵ اِنَّ شَرَّ الدَّوآبِّ عِندَاللهِ الَّذینَ کَفَرُوا فَهُم لایُؤمِنوُنَ یعنی به راستی شرورترین حیوانات نزد خدا کسانی هستند که کفر ورزیدند و ایمان نمیآورند.
سوره انفال آیه ۲۲ اِنَّ شَرَّ الدَّوآبِّ عِندَاللهِ الصُّمُّ البُکُمُ الَّذینَ لایَعقِلوُنَ یعنی به راستی شرورترین حیوانات ناشنوایان کر هستند که تعقل نمیکنند.
سوره مائده آیه ۶۰ قُل هَل اُنَبِّئُکُم بِشَرٍّ مِن ذلِکَ مَثُوبَهً عِندَاللهِ مَن لَعَنَهُ اللهُ وَ غَضِبَ عَلَیهِ وَ جَعَلَ مِنهُمُ القِرَدَهَ وَالخَنازیرَ وَ عَبَدَ الطّاغوتَ اوُلئکَ شَرٌّ مَکانًا وَ اَضَلُّ عَن سَواءٍ السَّبیلِ ۶۰
یعنی بگو آیا از کسانی که نزد خداوند از این هم بد سرانجامترند آگاهتان کنم؟ کسانی هستند که خدا لعنتشان کرده و بر آنها خشم گرفته و از آنها بوزینه و خوک و بنده طاغوت قرار داده است. آنان بدمقامتر و از راه راست گم گشتهترند.
این آیه سه مرحله از انحراف کافرین را بیان میکند: در مرحله اول کسانی هستند که میمونوار زندگی میکنند یعنی کارهایی را کورکورانه انجام میدهند ولی به مفهوم واقعی آن توجه نمیکنند. در مرحله دوم کسانی هستند که مثل خوک زندگی میکنند. مهمترین خصوصیت خوک که به آن معروف است همه چیز خوردن آن است. خوکها دائماً میخورند و از خوردن هیچ چیز که مختصری خاصیت غذایی داشته باشد ابا ندارند؛ از جمله زباله را هم میخورند و حتی اگر زباله یا مقداری خوراکی در داخل مدفوع خودشان افتاده باشد آن را هم میخورند. کافرینی که خدا به خوک تشبیه کرده است کسانی هستند که عمدهترین خصوصیت آنها خوردن مال مردم است. در مرحله سوم که از دو مرحله قبل هم بدتر است کسانی هستند که بنده طاغوت شدهاند. این افراد در خدمت زورمندان و چپاولگران بزرگ (معمولاً حکومت استبدادی ستمگر) قرار گرفتهاند و با استفاده از خوش خدمتی کردن به آنها مال مردم را میخورند و به آنها ستم میکنند. خصوصیت مهم آنها طرفداری از چپاولگران پرقدرت و بنده و در خدمت آنها بودن است.
ب ـ فساد کردن آنان
۱- فساد کردن کافران و منافقها
سوره بقره آیات ۱۱ و ۱۲ راجع به منافقها: و اذا قیل لهم لاتفسدوا فی الارض قالوا انّما نحن مصلحون. الا انّهم هم المفسدون ولکن لایشعرون. یعنی و چون به آنان گفته شود: «در زمین فساد میکند»، میگویند: «ما خود اصلاح کنندهایم». به هوش باشید که آنان فسادگرانند، لکن نمیفهمند.
۲- هلاک کردن آنهایی که زیاد فساد میکنند
سوره فجر آیات ۱۱ تا ۱۳ در این آیات راجع به قومهای عاد و ثمود و لشگر فرعون که خدا آنها را هلاک کرد میفرماید: الذین طغوا فی البلاد. فأکثروا فیها الفساد فصبَّ علیهم ربِّک سوطَ عذاب. یعنی آنان که در شهرها سر به طغیان برداشتند. و در آنها بسیار فساد کردند. ]تا آنکه[ رب تو بر آنان تازیانه عذاب را فرو ریخت.
سوره اعراف آیه ۷۴ بعد از هلاک شدن قوم عاد، نسلهای مؤمنانی که زنده مانده بودند به تدریج فاسد شدند لذا خداوند حضرت صالح را برای هدایت آنها فرستادکه به آنها گفت ولا تعثوا فی الارض مفسدین. یعنی در زمین سر به فساد برمدارید.
۳- وظیفه مؤمنان در دفع فساد کافران
سوره بقره آیه ۲۵۱ ـ راجع به بنی اسرائیل که حضرت موسی به آنها گفت وارد شهر شوید و ساکن آن شوید و آنها به علت ترس از جنگ قبول نکردند ولی پس از ۴۰ سال اقامت در صحرای سینا و عوض شدن نسل موافقت کردند و در جنگ پیروز شدند میفرماید: ولولا دفع الله النّاس بعضَهُم ببعضٍ لفسدت الارض. یعنی و اگر خدا برخی از مردم را به وسیله برخی دیگر دفع نمیکرد، قطعاً زمین فاسد میشد.
تحقیقات جدید راجع به حیوانات: ژن خودخواه
حدود یک قرن و نیم است که دانشمندان میدانند که همه کوشش موجود زنده عبارت است از اول تغذیه، که نتیجه آن زنده ماندن است و دوم فعالیت جنسی که نتیجه آن ایجاد نسل جدید است، به عبارت دیگر نتیجه تلاش فراوان هر موجود زنده این است که اولاً زنده بماند ثانیاً نسل بعد از او بوجود بیاید، دانشمندان متوجه شده بودند که حیوانات برای محافظت از فرزندانشان کوشش فراوان میکنند و گاهی حاضرند خود را فدای فرزند کنند ولی بررسی آنها برای آنکه بفهمند یک حیوان تا چه اندازه برای فرزندش فداکاری میکنند نتایج یکنواخت نمیداد یعنی حیوانی حاضر بود که برای حفظ جان فرزندانش خودش را فدا کند و حیوانی مشابه او فرزند را برای حفظ جان خودش فدا میکرد. مثلاً یکی از دانشمندان میمون جوانی را با بچه کوچکش در محفظهای قرار داد و به تدریج سطح زمین را داغ کرد. حیوان ابتدا بچهاش را از زمین بلند کرد و در بغل گرفت که داغی زمین به او صدمه نزند ولی وقتی که زمین خیلی داغ و خطرناک شد فرزندش را روی زمین گذاشت و خودش روی او نشست. این دانشمند نتیجه گرفت که میمون تا وقتی برای فرزندش فداکاری میکند که جان خودش در خطر نباشد، وقتی که جانش در معرض خطر باشد، فرزند را فدای خود میکند. بعداً با بررسی ژن خودخواه خواهیم دید که این نتیجهگیری غلط است.
در سال ۱۹۷۶ ریچارد داکینز Richard Dawkins استاد دانشگاه هاروارد کتابی نوشت به نام ژن خودخواه، The Selfish Gene (The Selfish Gene, Richard Dawkins, Second Edition 1989) که بتدریج مورد قبول سایر زیستشناسان قرار گرفت و از آن زمان تا به حال صدها کار تحقیقاتی صحت آن را نشان داده است. او نوشت که ارباب واقعی کره زمین و تصمیمگیرنده واقعی در طبیعت نه ما انسانها هستیم و نه حیوانات بلکه ژنهای ما هستند. ژنهای موجود در بدن همه موجودات زنده اعم از انسان، حیوانات، نباتات و غیره به او دستور میدهند که اولاً باید با تغذیه مناسب خودش را زنده نگه دارد یا به عبارت دیگر ژنهایی را که در بدنش هستند حفظ کند و ثانیاً با فعالیت جنسی و تولید مثل ژنها را به نسل بعدی منتقل کند. به این ترتیب موجودات زنده به وجود میآیند، زندگی میکنند و میمیرند ولی ژنها همیشه زندهاند و از بدن موجودی به موجود دیگر و از نسلی به نسل بعد از او منتقل میشوند. او مثالهای فراوانی در کتابش، هم از نحوه زندگی و تغذیه موجودات زنده و به خصوص حیوانات و هم از نحوه فداکاری آنها برای فرزندانشان آورده است که همه نشان میدهند که ژنها که او آنها را ژنهای خودخواه (زیرا همه موجودات زنده را فدای خود میکنند) نامید، موجودات زنده را وادار به انجام کارهایی که لازم برای بقای خود آنها یعنی ژنها است میکنند؛ یعنی زنده ماندن و تولید مثل کردن موجودات زنده صرفاً برای ادامه پیدا کردن ژنها است و هر وقت که لازم شود، ژنها موجود زنده را فدای خود میکنند. راجع به این موضوع کمی توضیح میدهیم:
الف ـ نحوه زندگی موجودات زنده
هر موجود زندهای میخواهد که زنده بماند یعنی ژنهایش باقی بمانند اگرچه زنده ماندن او به قیمت مرگ عده زیادی از همنوعان شود. در حیواناتی هم که به طور دسته جمعی زندگی میکنند و گاهی برای هم فداکاری میکنند نحوه زندگی آنها و نوع و میزان فداکاری، همه در جهت ادامه یافتن ژنها است. برای این موضوع دو مثال میزنیم:
۱- مورچهها به طور دسته جمعی زندگی میکنند هر لانه مورچه که Colony نامیده میشود دارای یک ملکه و عده زیادی مورچه کارگر و عدهای مورچه جنگجو است. ملکه کارش تخمریزی است. مورچههای کارگر با کوشش فراوان غذا تهیه میکنند، ملکه را تغذیه میکند و از تخمها نگهداری میکنند و مورچههای جنگجو در مواقعی که خطری متوجه آنها شود با فداکاری تمام میجنگد و کشته میشوند و به این صورت از لانه و به خصوص ملکه محافظت میکنند و نتیجه همه این کارها باقی ماندن ژنهای ملکه و انتقال آن به نسلهای جدید است. حتی فداکاری مورچههای جنگجو که جان خود را فدای ملکه میکنند نتیجهاش باقی ماندن ژنهای موجود در ملکه یعنی ژنهای بدن خودشان (چون همه فرزندان ملکهاند) است. ملکه تولید مثل میکنند ولی مورچههای کارگر و جنگجو عقیم هستند.
۲- آهوها هم به صورت دسته جمعی زندگی میکنند. این نوع زندگی برای شکار نشدن آنها و در نتیجه ادامه پیدا کردن ژنها مفید است، زیرا آهو که در موقع علف خوردن سرش روی زمین است اطراف را نمیبیند ولی گاهگاهی سرش را بلند میکند و به اطراف نگاه میکند. اگر آهو تنها زندگی کند در موقعی که سرش روی زمین است حیوان گوشتخواری که کمین کرده باشد میتواند حمله کند و او را شکار کند ولی در زندگی دسته جمعی اگرچه در هر لحظه سر اکثر آنها رو به زمین است و علف میخورند ولی چند آهو سرشان را بلند کردهاند و اطراف را نگاه میکنند، لذا اگر حیوان گوشتخوار حمله کند آنها متوجه میشوند و با حرکاتشان بقیه را متوجه میکنند. این زندگی دسته جمعی برای حفظ جان آنها مفید است ولی در همین زندگی دسته جمعی رقابت و خصومت زیادی بین آنها وجود دارد، زیرا همه کوشش میکنند که در قسمت داخلی گله که امنتر است چرا کنند. در نتیجه آهوهای قویتر در قسمت داخل قرار میگیرند و آهوهای ضعیف یا مریض مجبورند که در حاشیه گله بمانند و وقتی که حیوان درندهای حمله میکند بیشتر از بقیه در معرض خطر شکار شدن قرار دارند.
ب ـ دفاع از فرزند
میزان دفاع از فرزند و فداکاری کردن برای او به وسیله ژنهای خودخواه یا عاملی که آنها را اداره میکند تعیین میشود و هدف آن نه بقای مادر و نه بقای فرزند است بلکه هدف بقای ژنها است؛ بنابراین گاهی لازم است که مادر فدای فرزند شود و گاهی لازم است که فرزند فدای مادر شود. به ذکر مثالی میپردازیم:
حیوانات نر گوشتخوار اگر با حیوان مادهای مواجه شوند که فرزندانش همراهش باشند فرزندان او را میکشند. مثلاً خرس نو که خیلی قویتر از خرس ماده است اگر با فرزندان خرس ماده مواجه شود آنها را میکشد، زیرا خرس ماده تا وقتی که فرزندانش با او زندگی میکنند حاضر به جفتگیری نمیشود. در حقیقت دستور ژنهای خودخواه موجود در بدنش این است که او صاحب فرزند جدیدی نشود تا بتواند فرزندان موجود را غذا بدهد و بزرگ کند تا ژنهایش در آنها ادامه یابند. خرس نر هم که بچه خرسها را میکشد دستور ژنهای موجود در بدن خودش را انجام میدهد زیرا این بچهها حامل ژنهای خرس نر دیگری هستند و با کشته شدن آنها مادرشان پس از چندی حاضر به جفتگیری میشود و ژنهای او را به فرزندانی که تولید میشوند منتقل میکند.
وقتی که خرس نر میخواهد بچهها را بکشد عکسالعمل مادر با توجه به سن خودش و سن بچهها و تعداد آنها فرق میکند؛ اگر خودش خرس پیری باشد که احتمال آنکه مجدداً صاحب فرزند شود کم باشد و دو بچه نسبتاً بزرگ داشته باشد که احتمال آنکه بالغ شوند و بعد صاحب فرزند شوند یعنی ژنهای او را به نسل جدید منتقل کنند زیاد باشد، آنقدر با خرس نر میجنگد تا کشته شود تا در این مدت بچهها بتوانند فرار کنند و زنده بماند ولی اگر خرس ماده جوان باشد یعنی چند سال دیگر را برای تولید مثل داشته باشد و صاحب یک فرزند کوچک باشد که خطرات مختلف زندگی در حالت وحش احتمال زنده ماندن و انتقال ژنها را کم میکند، در این صورت فرار میکند که خودش زنده بماند و خرس فرزندش را میکشد. چندی بعد این خرس با همان خرس نر یا خرس دیگری جفتگیری میکند و صاحب فرزند میشود.
میمونی که با داغ شدن زمین بچه کوچکش را زیر خودش قرار داد و روی او نشست، فرزند او خیلی کوچک بود لذا احتمال اینکه به سن بلوغ میرسید و صاحب فرزند میشد نسبتاً کم بوده ولی خودش جوان بود و میتوانست باز هم صاحب فرزند شود و ژنهایش را به آنها منتقل کند، لذا فرزند را فدای خود کرد ولی اگر خودش پیر و فرزندش نزدیک به سن بلوغ بوده خود را فدای او میکرد.
در انسان هم آزمایش شده است، به این ترتیب که از تعداد زیادی پدر و مادر که فرزندانشان فوت شده بودند درخواست کردند که پرسشنامهای را پر کنند و میزان غم خود را از فقدان فرزندانشان بنویسند. همه آنها از مرگ فرزند خیلی غمگین شده بودند ولی شدیدترین میزان غم ربوط به والدینی بوده که فرزندان حدود ۱۳ ساله از دست داده بودند. مطابق نظریه ژن خودخواه این میزان غم قابل تفسیر است زیرا در حدود سن ۱۳ سالگی بچه انسان بالغ میشود و به طور تئوری میتواند صاحب فرزند شود و ژنهای والدین را منتقل کند. در سنهای کمتر از ۱۳ سالگی احتمال زنده ماندن تا سن بلوغ و بعد انتقال ژن صددرصد نیست و در سنهای بالاتر از ۱۳ سالگی تعداد سالهایی که برای تولید مثل برای فرزندان وجود دارد کم میشود.
در همین زمینه، جفتگیری کردن حیوانات نیز قابل بررسی است. حیوان ماده سالمترین و قویترین حیوان نر را برای جفتگیری انتخاب میکند. این کار بضرر نوع حیوان ماده است زیرا طی نسلهای متوالی حیوانات نر خیلی قویتر از مادهها شدهاند و به آنها ظلم میکنند ولی برای ژنها مفید است زیرا حیوان نر سالم و قوی باعث ایجاد فرزندان سالم و قوی میشود که احتمال زنده ماندن و تولید مثل کردنشان یعنی انتقال ژنها به نسل دیگر بیشتر میشود. برخلاف حیوان ماده اما حیوان نر حاضر است با هر مادهای جفتگیری کند زیرا نقش او فقط دادن اسپرم یعنی دادن ژنها است و با هر فعالیت جنسی او احتمال فرزنددار شدن یعنی انتقال ژن وجود دارد. در عالم حیوانات انواعی از زندگی مشترک یک نر و ماده با هم نیز وجود دارد که همه آنها را با تئوری ژنهای خودخواه میتوان توضیح داد ولی از شرح آنها میگذریم.
در یک آمارگیری در انسان، پرسشنامهای را به عده زیادی دختر و پسر جوان دادند که پر کنند و از آنها پرسیدند که مهمترین خصوصیتی که باید همسر آینده شما داشته باشد چیست؟ اکثر مردها جواب داده بودند «زیبایی». مطابق تئوری ژنهای خودخواه این انتخاب به این علت است که نقش اصلی مرد فعالیت جنسی یعنی دادن اسپرم است و اگر قرار باشد که به یک زن اکتفا کند، برای این کار زن زیبا بهتر است. در این آمارگیری اکثر خانمها گفته بودند «شخصیت مرد». این انتخاب حالت تغییر یافتهای از قوی بودن است که در بین حیوانات رایج است. برای انسان قوی بودن نمیتواند مهمترین خصوصیت باشد، زیرا افرادی که کارهای بدنی در سطح پایین را انجام میدهند معمولاً از افراد با تحصیلات بالا که کارهای فکری میکنند قویتر هستند ولی پول کافی ندارند و دوراندیشی و خصوصیات لازم دیگر را که برای پرورش فرزند لازم است به اندازه تحصیلکردهها ندارند، اما «شخصیت» انتخاب مناسبی است زیرا مردی که شخصیت او بیشتر از مردهای دیگر باشد بهترین فرد برای پرورش فرزندان یعنی انتقال ژن به وسیله آنها است.
آقای دالینز میگوید که یا ژنها فرمانروای همه موجودات زنده و از جمله انسان هستند و یا عامل دیگری که بر ژنها حکومت میکند. یعنی عاملی بر ژنها و یا مستقیماً بر خود موجودات زنده حکومت میکند و این عامل است که هر موجود زنده را وادار میکند که فقط نفع خودش را بخواهد و هر وقت که لازم شود موجودات زنده دیگر را فدای خود و ادامه نسل خود کند. این نظر ایشان میتواند با قرآن مطابقت کند زیرا این عامل را میتوان ابلیس نامید. دستورات ابلیس به موجودات زنده اگرچه فقط برای زنده ماندن ژنها و انتقال آنها به نسلهای بعد است، همانطور که قبلاً شرح دادیم، هم باعث قویتر شدن نسلهای بعدی موجودات زنده میشود و هم در درازمدت باعث تکامل آنها و به وجود آمدن نوعهای متکاملتری میشود. در فصل سوم شرح خواهیم داد که وقتی خداوند به همه ملائکه دستور داد که به انسان سجده کنند یعنی به خدمت او درآیند، ابلیس سرپیچی کرد و به انسان سجده نکرد و نام خودش هم عوض شد و شیطان نام گرفت.
شیطان انسانهایی را که میتواند اغوا کند، وادار میکند که مثل حیوان زندگی کنند ولی به صورت حیوان زندگی کردن انسان، به علت عقل زیاد و در نتیجه قدرت فراوان او نه فقط مفید نیست بلکه به ضرر نوع انسان است و باعث ایجاد فساد زمین میشود.
۲- انسان جانشین رب: انسان مؤمن
انسان موجودی دوگانه است: از یک طرف حیوانی است که در بالاترین مرحله تکامل حیوانات قرار دارد و از طرف دیگر خدا به عنوان رب از روح خودش در این حیوان دمیده و او را جانشین خودش یعنی ربّ زمین کرده است؛ به عبارت دیگر انسان مربی، ارباب و ادارهکننده زمین شده است. قبلاً گفتیم که کافران وجود خدایی خود را نادیده میگیرند و مثل حیوان عمل میکنند، حیوانی که فقط ارباب زمین شده است ولی مربی و ادارهکننده آن نیست، به همنوعان خودش ظلم میکند و در زمین فساد میکند. در نقطه مقابل کافران مؤمنان هستند که وجود خدایی خود را وجود اصلیشان میدانند، به خدا و روز قیامت ایمان دارند و عمل صالح انجام میدهند. اینان به جامعه خدمت میکنند و در صورت لزوم خود را فدای جامعه میکنند و با عمل صالح خود، هم مانع فساد کردن کافران میشوند و هم فسادی را که آنها ایجاد کردهاند اصلاح میکنند.
ایمان به خدا و آخرت و انجام عمل صالح مهمترین چیزهایی است که خدا از مؤمنان میخواهد و وعده بهشت را به آن داده است. در قرآن ۸۷ بار از ایمان همراه با عمل صالح نام برده شده و در اکثر موارد به آن وعده بهشت را داده است.
سوره عصر رابطه فرد انسان را با دیگران و سرنوشت او را بیان میکند «والعصر ان الانسان لفی خسر. الاّ الّذین آمنوا و عملوا الصّالحات و تواصوا بالحقّ و تواصوا بالصّبر یعنی قسم به زمان، که انسان در زیان است. بجز کسانی که ایمان آوردند، عمل صالح انجام دادند، توصیه به حق کردند و توصیه به صبر کردند.» این سوره خصوصیات بهترین انسانها یعنی کسانی در ردیف پیغمبرها را بیان میکند که در کارنامه زندگی خود معدل بیست دارند. اینها به خدا و روز قیامت ایمان دارند، عمل صالح انجام میدهند، به حق عمل میکنند و دیگران را هم به آن توصیه میکنند و سختیهایی را که در راه انجام دادن عمل صالح و توصیه به حق پیش میآید تحمل میکنند و دیگران را هم به آن توصیه میکنند. لطفاً به دو نمونه دیگر هم توجه نمایید:
۱- سوره مؤمنون آیه ۵۱ میفرماید «یا ایّها الرّسل کلوا من الطّیبّات و اعملوا صالحاً انّی بما تعملون بصیر یعنی ای رسولها از پاکیزهها بخورید و عمل صالح انجام دهید که من به آنچه میکنید بینا هستم.
۲- سوره بیّنه آیه ۷ «انّ الّذین آمنوا و عملوا الصّالحات اولئک هم خیرالبریّه» یعنی کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، بهترین مخلوقات هستند.» این آیه کسانی را که ایمان دارند و عمل صالح انجام میدهند، نه فقط بهترین انسانها، بلکه بهترین مخلوقات خدا معرفی میکند.
خدا به انسان آزادی کامل داده است که بین حیوان بودن و جانشین رب در زمین شدن یکی را انتخاب کند و یا در هر جا از فاصله این دو قطب که میخواهد، قرار بگیرد.
رابطه مؤمنان و کافران
خدا به مؤمنان توصیه میکند که با کافران همزیستی مسالمتآمیز داشته باشند یعنی هر دو گروه مطابق عقاید خود و آن طور که دوست دارند زندگی کنند و مزاحم یکدیگر نشوند. سوره کافران میفرماید «قل یا ایّها الکافرون. لا اعبد ما تعبدون. ولا انتم عابدون ما اعبد. ولا انا عابدٌ ما عبدتم. ولا انتم عابدون ما اعبد. لکم دینکم ولی دین.» یعنی بگو ای کافران، آنچه میپرستید (بندگی میکنید) نمیپرستم. و آنچه که میپرستم (بندگی میکنم) شما نمیپرستید. و نه آنچه پرستیدید من میپرستم. و نه آنچه میپرستم، شما میپرستید. دین شما برای خودتان، و دین من برای خودم.» در این سوره دو بار خدا به مؤمنان میگوید که شما آنچه را که کافران میپرستند یعنی بندگی میکنند، بندگی نمیکنید و آنها هم آنچه را که شما بندگی میکنید (یعنی خدا)، بندگی نمیکنند. سپس میفرماید که بگو شما دین خودتان را داشته باشید و من دین خوم را، یعنی هر کدام با آزادی تمام مطابق عقیده خود عمل کنیم و مانع یکدیگر نشویم.
برخلاف مؤمن که رابطه مسالمتآمیز با کافران را میخواهند، کافران به علت آنکه مثل حیوان فکر و عمل میکنند همزیستی مسالمتآمیز را نمیخواهند، بلکه همانطور که حیوان همه چیز را برای خودش و فرزندانش میخواهد و حاضر است برای آن بجنگد، آنها هم همه چیز را برای خود و فرزندانشان میخواهند و حق آزادی بیان را به مؤمنان نمیدهند. به این ترتیب بین مؤمنان و کافران خصومت وجود دارد و این خصومت را کافران به وجود میآورند. آنها میخواهند که مؤمنان اصلاً وجود نداشته باشند و تا وقتی که حتی یک مؤمن وجود دارد که ارباب بودن آنها را نپذیرفته است، با او دشمنی میکنند.
سوره حج در ۱۴ آیه اول انسانها را به ۴ دسته به شرح زیر تقسیم میکند:
۱- آنها که بدون داشتن دلیل منطقی رهبری الله وا نمیپذیرند و از شیطان صفتها تبعیت میکنند.
۲- شیطان صفتهای متکبر که دسته اول را به دنبال خود میکشند.
۳- آنها که خدا را فقط به حرف بندگی میکنند و هر وقت منافعشان ایجاب کند، فوراً به خدا پشت میکنند.
۴- آنها که ایمان دارند و عمل صالح میکنند.
سپس این سوره میفرماید که همه آنچه که در دنیاست به خدا سجده میکند یعنی در خدمت کامل اوست و دستوراتش را انجام میدهد و آنگاه در آیه ۱۹ میفرماید «هذان خصمان اختصموا فی ربهم یعنی این دو ]گروه[ دشمنان یکدیگرند که درباره ربشان (که خدا ارباب، مربی و مدبر امور است یا رهبران شیطان صفت که در زمین فساد میکنند) با هم ستیزه میکنند». از این دو گروه، گروه اول عبارت است از دو دسته اول و دوم و دسته سوم هم هر جا که منافعشان ایجاب کند به آنها میپیوندند، و گروه دوم عبارت است از دسته مؤمنان با عمل صالح.
بنابراین هدف کافران از بین بردن کامل مؤمنان است و این کار را برحسب شرایط به صورت زندانی کردن، شکنجه کردن، کشتن و یا تعبید آنها انجام میدهند و اگر مؤمنان مقاومت کنند کار به شدت عمل بیشتر و درنهایت به جنگ میکشد. خدا به مؤمنان میفرماید که باید از خود دفاع کنند ولی نباید زیادهروی کنند. لطفاً به دو آیه زیر از سوره بقره توجه نمایید:
آیه ۱۹۰ «وقاتلوا فی سبیل الله الّذین یقاتلونکم ولاتعتدوا انّ الله لا یحب المعتدین یعنی و در راه خدا با کسانی که با شما میجنگند، بجنگید، و]لی[ از اندازه در نگذرید، زیرا خداوند تجاوزکاران را دوست نمیدارد». در این آیه به مؤمنان میفرماید که بجنگید ولی به شرط آنکه آنها با شما بجنگند یعنی جنگ تدافعی باشد؛ و سپس میفرماید که از حد تجاوز نکنید یعنی وقتی که آنها دست از جنگ برداشتند دیگر حق ندارید که بجنگید.
آیه ۱۹۲ به دنبال آیه ۱۹۰ که دستور جنگ تدافعی به مؤمنان داد، میفرماید «فان انتهوا فانّ الله غفور رحیم. یعنی و اگر باز ایستادند، البته خدا آمرزنده مهربان است» یعنی اگر آنها دیگر با شما نجنگیدند، خدا آمرزنده مهربان است و شما هم دشمنیهای گذشته آنها را نادیده بگیرید و با آنها مهربان باشید.
مطابق سوره انبیاء حق و باطل همیشه در دنیا وجود خواهد داشت و در هر مقطعی از زمان، حق باطل را از بین میبرد. آیه ۱۶ این سوره میفرماید «ما خلقنا السّماءُ والارضَ وما بینهما لاعبین یعنی آسمانها و زمین و آنچه را که بین آن دو است به باز بچه نیافریدهایم» سپس آیه ۱۸ همین سوره میفرماید «بل نقذف بالحقّ علی الباطل فیدمغه فاذا هو زاهق یعنی بلکه حق را بر باطل میکوبیم، پس آن را در هم میشکند، و بناگاه آن نابود میگردد» مطابق این دو آیه برخورد حق و باطل نه فقط در کره زمین بلکه در همه دنیا وجود دارد و برخورد بین مؤمنان و کافران جزئی از این برخورد جهانی است. در عالم انسانها کافرها که فساد میکنند باطل را رواج میدهند و مؤمنها حق را رواج میدهند؛ باطل میخواهد که حق را از بین ببرد ولی حق با آن برخورد میکند و آن را از بین میبرد.
سوره یونس آیه ۱۹ میفرماید «و ما کان النّاس الاّ امهً واحدهً فاختلفوا یعنی و مردم جز یک امت واحد نبودند، پس اختلاف پیدا کردند». این آیه نشان میدهد که وقتی خلقت انسانها کامل شد، به صورت امت واحدی بودند ولی بعداً با هم اختلاف پیدا کردند و گروههای ضد هم شدند. انسانها تا وقتی که در جنگلها زندگی میکردند و تغذیهشان از شکار حیوانات و میوههای درختان بود، با هم اختلافی نداشتند زیرا به یکدیگر ظلم نمیکردند. ظلم انسان به انسان از وقتی شروع شد که انسان موفق به کشاورزی و دامپروری شد. در این زمان عدهای با به کار بردن زور دانههای نباتی، زمینهای حاصلخیز و دامها را تصاحب کردند و دیگران را برده یا کارگر خود کردند و با دسترنج این بینوایان برای خود مال و مقام به دست آوردند.
آیات ۲۱۳ و ۲۱۴ سوره بقره توضیح میدهند که بعد از اختلاف پیدا کردن انسانها، پیغمبرها برای مبارزه با ظلم آمدند. ابتدا آیه ۲۱۳ را بررسی میکنیم:
«کان الناس امُهً واحدهً فبعث الله النَبیین مبشّرین و منذرین و انزل معهم الکتاب بالحقّ لیحکم بین النّاس فیما اختلفوا فیه و ما اختلف فیه الاّ الذین اوتوه من بعد ماجاءتهم البّینات بغیاً بینهم فهدی الله الذین آمنوا لما اختلفوا فیه من الحقّ باذنه والله یهدی من یشاء الی صراطٍ مستقیم یعنی مردم امتی یگانه بودند ]ولی اختلاف پیدا کردند[ پس خداوند پیامبران را بشارتدهنده و بیمدهنده برانگیخت، و با آنان کتاب را بحق فرو فرستاده تا میان مردم در آنچه با هم اختلاف داشتند داوری کند. و در آن اختلاف نکردند، مگر کسانی که آن ]مورد اختلاف[ به آنان داده شده بود، از روی بغی (زیادهخواهی و تجاوز از حد) نسبت به هم، ]و[ پس از آنکه برهانهای روشن برایشان آمد. آنگاه خداوند مؤمنان را به حق که در آن به اذن خدا اختلاف داشتند هدایت کرد، و خداوند هر کس را که بخواهد به راه راست هدایت میکند». مطابق این آیه نیز مردم ابتدا امت واحدی بودند و بعد به علت «بغی» با هم اختلاف پیدا کردند. بغی یعنی «طلب بیشتر داشتن و از حد خود تجاوز کردن» و این خصوصیت همان طور که گفتیم در دوران دامداری و کشاورزی امکان بروز پیدا کرد. از این دوران به بعد خدا پیغمبرها را همراه کتاب آسمانی فرستاد که به مردم بشارت برای اجرای حق و بیم برای زیر پا گذاشتن حق و تجاوز به حقوق مردم بدهد و بین آنها داوری کند؛ ولی تجاوزکاران با وجود دستورات کتاب و با وجود اطلاع پیدا کردن از زشتی کارشان دست از تجاوز به حقوق دیگران برنداشتند. این اختلاف بین ظالمها و مدافعین حق به اذن خدا یعنی با اجازه او و طبق قوانین طبیعی حاکم بر جوامع انسانی بود. خداوند وظیفه مؤمنان را برایشان مشخص کرد و آن صراط مستقیم یعنی راه راستی است که مؤمنان در نماز از خداوند هدایت شدن به آن را درخواست میکنند. قبلاً شرح دادیم که مطابق آیات ۱۶ و ۱۸ سوره مؤمنون برخورد بین حق و باطل در همه دنیا و از جمله در جامعه انسانها اتفاق میافتد.
آیه بعد (آیه ۲۱۴) راه راست را به صورت سنتی که پیوسته در گذشته بوده و همه پیغمبرها و پیروانشان آن راه را رفتهاند و در آینده هم این سنت برقرار خواهد بود، بیان میکند: «ام حسبتم ان تدخلوا الجنّه ولمّا یأتکم مثل الذین خلوا من قبلکم مستهم الباساء والضّرّاء و زلزلوا حتی یقول الرسول والّذین آمنوا معه متی نصرالله الا انّ نصرَالله قریب یعنی آیا گمان کردهاید که به بهشت میروید حال آنکه نظیر آنچه بر سر پیشینیان شما آمد بر سر شما نیامده است؟ آنان دچار سختی و زیان شدند و تکانها خوردند تا آنجا که پیامبر و کسانی که همراه او ایمان آورده بودند میگفتند پس نصرت الهی کی فرا میرسد؟ بدانید که نصرت الهی نزدیک است». این آیه راه راستی را که در آیه قبل خدا مؤمنان را به آن هدایت کرده بود بیان میکند و آن راهی است که انسان را به بهشت میرساند. آنها در راه اجرای حق و مقابله با کسانی که به حقوق مردم تجاوز میکردند دچار سختیها و زیانهای فراوان شدند تا آن حد که از شدت سختی تکان خوردند و همه آنها و حتی رسول خدا میگفتند که پس کمک خدا کی میآید؟ سپس مشخص میکند که وقتی که هر کس تا حد توانش سختی کشید و امتحانش را داد، کمک خدا خواهد آمد و حق را پیروز و باطل را محو خواهد کرد. ولی البته پیروزی حق دائمی نخواهد بود و باز باطل غلبه میکند و باز مؤمنین در مقابل امتحان خدا قرار خواهند گرفت.
۳- انسانهای بین مؤمن و کافر
مؤمنین واقعی یعنی کسانی که به خدا ایمان دارند و به دستور او با ایثار از خود جامعه را اصلاح میکنند و کافرین واقعی یعنی کسانی که دستورات خدا را نادیده میگیرند و به دستور شیطان که میگوید همه چیز را برای ژنهای خودت بخواه در زمین فساد میکنند، در دو انتهای یک طیف وسیع هستند که در آن انسانهای دیگر هم وجود دارند. در این طیف هرچه به مؤمنین واقعی نزدیکتر شویم ایمان و عمل صالح بیشتر میشود و هرچه به کافرین واقعی نزدیکتر شویم نادیده گرفتن دستورات خدا و ایجاد فساد بیشتر میشود. در بین اینها دو گروه زیر قابل توجه هستند:
الف ـ کافرینی که برای جامعه ایثار میکنند
در کنار کسانی که با ایمان به خدا عمل صالح میکنند و در مقابل ظلم میایستند کسانی هم هستند که به خدا ایمان ندارند ولی در مقابل ظلم میایستند. اینها هم ایثار میکنند، به زندان میروند و کشته میدهند ولی به خدا ایمان ندارند یا نقشی برای خدا و دستورات او برای مبارزاتشان قائل نیستند. این افراد برای توجیه عمل خود هیچ دلیلی ندارند. بعضی از آنها میگویند که با ظلم مبارزه میکنیم و در این راه فداکاری میکنیم تا هم دیگران زندگی بهتری داشته باشند و هم در آینده فرزندانمان در محیطی بهتر و بدون ظلم زندگی کند. این گفته مغایر علم و مغایر سرشت انسان برون آمده از حیوان است، زیرا ژنهای خودخواه موجود در بدن هر انسان میخواهند که فقط خودشان باقی بمانند و در نسلهای بعدی ادامه پیدا کنند و برای آنها جامعه هیچ ارزشی ندارد، ژنهای خودخواه نه فقط اهمیتی به انسانهای دیگر و رفاه آنها نمیدهند بلکه آنها را رقیب خود میدانند، لذا هر فردی اگر به خدا معتقد نباشد، عقلش به او میگوید که خودش و فرزندانش را به دیگران مسلط کند و با همه توانش در طلب مال و مقام برای خود و فرزندانش باشد. مبارزه کردن این افراد برخلاف علم و برخلاف سرشت انسان برآمده از حیوان است. این افراد برای ایثار کردن یعنی فدا کردن مال و مقام و تحمل زندان و غیره هیچ توجیه علمی ندارند، به علاوه مبارزه کردن آنها باعث ایجاد سختی برای فرزندانشان هم میشود. عدهای از این افراد که هنوز ازدواج نکردهاند حتی فرزندی هم ندارند که بخواهند آتیه او را بهتر کنند ولی حاضرند جان خود را در راه مبارزه با ظلم فدا کنند که در این صورت ژنهای آنها با خود آنها به پایان میرسند و به نسل بعدی منتقل نمیشوند.
در حالی که این افراد برای مبارزه کردن با ظلم و فداکاری برای جامعه توجیه علمی ندارند، مؤمنین میتوانند علت فداکاری آنها را توضیح دهند. همانطور که گفتیم انسان موجودی است که از حیوان برون آمده و روح خدایی در وجود او است. لذا از یک طرف بعلت جسم مادی و حیوانیش بسوی شیطان و انجام دستورات او کشانده میشود و از طرف دیگر به علت روح خدایی به طرف خدا و انجام دستورات او که اجرای عدالت است دعوت میشود. این افراد دعوت خدا را انجام میدهند، یعنی به اجرای عدالت که در سرشت خدائیشان است میپردازند بدون آنکه بتوانند عمل خوند را توجیه علمی و منطقی کنند.
ب ـ کسانی که خود را مؤمن مینامند ولی در زمین فساد میکنند
در نقطه مقابل مبارزین بیایمان کسانی هستند که به خیال خودشان به خدا ایمان دارند و اعمالی مثل نماز و روزه و رفتن به حج را هم انجام میدهند ولی به مردم ظلم میکنند و همه چیز را برای خود و فرزندانشان میخواهند. مطابق قرآن اینها که دستورات خدا را نادیده میگیرند و به دستور شیطان عمل میکنند، جزو کافرین هستند و دچار سرنوشت آنها خواهند شد.
در فصل سوم در بحث مربوط به دو فرزند آدم خواهیم دید که اینها دشمنان واقعی جامعه انسانها و فسادکنندگان در زمین هستند.